تبليغاتX

حمایت


بعد از ظهر سگی
باز می گردم
از خیابانهای پر تردد شهر
عریان و بی پوستی حتی بر تن
می گریزم از میان نرینگی نگاههایی که منقار بر تنم فرو می برند
باکره آمده بودم
و آبستن بازمی گردم
بی هیچ آمیزشی
وتنها خود
به یکدیگر نشانم دهید
یوز صفتانه
و با انگشت
این بار اما
از چشمانم هویداست
آنچه در دل دارم
۹ماهه ای در منست
راه بگشایید
چهار درد بی امن بر من عارضست
و شیر دلمه شدهْ سرخی در پستانهای متورمم جوشیدن گرفته
در خود می فشاردم چیزی شبیه من
پا در هوا
ضمیمه بر رحم منقبض حیاتی بی رمق
نفسم می گیرد
ودهانی گشوده
تولدی باید
اکنون من
تنها
ونه
با مادرم
ومادربزرگم
ومادربزرگ مادر بزرگم
و شاید همه هفتاد عقبه درگذشته ام
که می رقصند
برهنه بر لکه های خوناب چرک و عرق
زبان اما مچاله در دهان
و نگاهی وق زده
بر بستر زائویی
دیگر باره
به خجسته باد دردی مشترک
دندان به هم می سایم از هیجان وحشتی منتشر که می کاهدم
بوی خون می گیرد تمام کفشها و لباسهای جوانی ام ونو جوانی ام و کودکی ام و حتی کفشهای لی لی چارده سالگیم
تقلایی در منست
تا بند بگشایدم از بند
خرد می شود استخوانم از فقرات
و حرکتی
به عصیان می درد مرا و تمام مادگیم را با خود
سر می خورد بین رانهایم
گرم و جان دار کودکی آبستن
با بکارتی در دست
بر می خیزدم وافتان
می رودم وآرام
وکمتر آرام
و نه آرام
و شاید می دودم
و می گریزدم حتی
اینجا اما...

باز می گردم
از خیابانهای پر تردد شهر
این من
باکره ای که لکاته می زاید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت   توسط معصومه اسدالهی  | 

آورده بودشان
و با بند
بی هیچ تقلّایی
تا پلّه های نارس قانونی که کش آمده
تنها تا دستهایش
و کلاه از سرش می افتد اگر چشم در چشم بدوزدش
آنروز مرد آمده بود
مرد پیاده آمده بود امّا
با همان کیف و کفش و لباس آن روزهای کلاس
مرد آنروز ایستاد و تکان نخورد
آنطرف تر از همیشه
و فکر کرد
و گفت
و مرد آنروز حتّی یادش نرفته بود بخندد
و خندید
و یادش بود بخنداند
و خنداند
و مرد یادش بود حتّی که مکث کند،که انگار می اندیشد به چیزی
که نیست
و نزدیک است شاید
و مکث کرد
مرد آنروز یادش نبود امّا
و رفت
و آنقدر نیامد که یادم نیست
و مرد حتمأ حواسش نبود که دست تکان نداد
و رفت
و آنقدر دور شد و دور شد و قد کشید
و هر چه می رفت بزرگ تر و بزرگ تر می شد و آنقدر بزرگ شد و قد کشید و دور شد
که دیگر هیچ وقت گم نشود
حتّی در شلوغ ترین خیابان های شهر
این روزها مرد آنقدر دور شده که من حتّی از پنجره ی اتاقم برایش دست تکان می دهم
و مرد می خندد
و باز یادش نمی رود که بخندد
دستهایش امّا...
و حتمأ باز حواسش نیست!
و من این روزها مرد را در خیابان ها می بینم
و در کوچه ها
و خانه ها
و اتاقها
و حتّی لابه لای دفتر و کتابهایم
و روی کاغذم
و من مرد را می شنوم که توی سرم راه می رود و کفشهایش را می کشاند روی افکارم
که پرت است
و گاهی که بازیش می گیرد
می نشیند درست وسط مردمک چشمانم
و توی گوشم هم هی سوت می کشد
و لبهایم را نیش می شود
که بخوانمش
از بر
بی وقفه
یک ریز
آنقدر تا "که یادم هست"
و یادمان باشد
که مرد...این...جاست
مرد...با ...من ...است
مرد...در ...من...است
من ...مرد...من
من خودِ خودِ مردم .

به خاطر امیر یعقوبعلی (بند ۲۰۹ اوین)



 


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت   توسط معصومه اسدالهی  | 

نزدیک بود اهل جهنّم کند تو را
سیبی از آسمان خدا کم کند تو را

نزدیک بود مادر مکّار روزگار
با یک گناه باکره محرم کند تو را

ابلیس شوم وسوسه در دامنت خزید
تا گندمی مقابل او خم کند تو را

یک سیب سرخ و دلی پر هوس،دو دست
می رفت اولین غم عالم کند تو را

آدم فریب می خورد-اخراج!-تا خدا
بر روی زخم فاجعه مرهم کند تو را

امّا نه،ننگ گناه تو را زنی
گردن گرفته است که آدم کند تو را
 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت   توسط معصومه اسدالهی  | 

آمده ای و هنوز نه !
نیم شب امّا می آیی
پاورچین، پاورچین و بی حجم
لَخت و بی قانون
لیز می خوری روی انگشتان دو پایم
و بالا می آیی تا فتح شصت
از آنجا مسح می شوی تا برآمدگی مچ ها
پر پیچ و تاب
می پیچی سر از طریق مهیّایت
ساق پایم را شیبه که شدی،هرز می بندی دور رانم را
عشقه مانند
مسیر از کف نمی دهی ولی
باز می کاوی به بالا
به چالگی کشاله
هم
سر به هوا
امّا
کش وقوس می گذری
گود می روی نافم را
و گسیل می شوی روی دستانم
مشت کاسه می کنم
چکّه می کنی
سبّابه می گذارمت
چروک می خوری
می شکنی
در هم می شوی چنان
هم که میآیی به عصیان
پخش می شوی روی بازوانم
دو تا یکی می نوردیم
خط در میان و سیّال
بین پستانهایم امّا
قالب می بندی و آرام
آرام می شوی

نفس که می کشی
گر می گیرد لبانم از عطش آب دهانت
لزج رقّت می آوری
قورتت داده ام

پایین می روی گوارا
جریان می یابی توی رگهایم
پخش می شوی
که تو باشی
و با من
ودر من
وما که هرگز
به مغزم می زنی
ته نشین که شدی
لای افکارم گم می شوی
بیرون می کشانمت
باز از کف می روی و می گریزی به همین حوالی
لب به لب می کشم،پلک بر پلک،پرّه به پرّه ی بینی،انگشت انسداد گوش
مباد مجال بیابی گریز را از ذهن
کش می روی خودت را
می گریزی باز به همین حوالی
سوار بر شریانی
سقوط می کنی این بار
در گلویم مانده ای
تنگ می آید نفسم
قد می کشی
و تنگ تر می آید سینه ام
به کبودی که زدم ، سبک
به اندود نفس بازدم می شوی و ...
بازی تمام است
و تو رفته ای
که صبح نشئه می افتد به سقف اتاقم
خالیت با من است
رفتنت را امّا
دوباره خواب مانده ام
وشاید
آمدنت را هم .


 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت   توسط معصومه اسدالهی  | 

دستگیر میشود
از پا میاویزندش
تا در چشمانش
هر آنچه در دل دارد تماشا کنند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت   توسط معصومه اسدالهی  |